ستارگان,فضا,سفینه ای که بچه ها درون ان سوارند.

سفری جدید است.تا به حال این جا را ندیده ایم.انگار فرسنگ ها از زمین دور شده ایم.سفری تحقیقی است.به همراه مدرسه امده ایم.پایین و بالا می روم.نمی توانم بایستم.به بدنم اکسیژن نمی رسد.احساس خفگی وگرما ی شدید می کنم.پرده را کنار می زنم.شهاب سنگ ها از کنارمان می گذرند.صدای فرمانده مرا به خود می اورد.اهای بچه,حواست کجاست؟نمی دانی جلسه داریم؟نمی توانم حرف بزنم.با حرکت سر می گویم:نه.جلسه ی بی خودی بود.حالا باید شام بخوریمولی به جای ماکارونی در ظرفم بند شلوار بود.اشتهایم کور شد اما اگر نمی خوردم شب بیهوش می شدم.همه جارا تار می دیدم.گرمم بود.

ناگهان از خواب پریدم.بند شلوارم در دهانم بود ودر کنار بخاری خوابم برده بود.شانس اوردم نسوختم.