درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • محض نگاشتن
  • عشق
  • دل من...
  • انشایی تخیلی
  • نویسنده
  • نامه ای جانباز دلاور کشورم
  • تجربه های زندگی
  • غزه
  • مدرسه
  • سخن با مهدی(عج)
  • جمعه
  • سفر
  • طبیعت
کلمات کلیدی مطالب
  • سفر (۱)
  • زندگی (۱)
  • تاریخ (۱)
  • خدا (۱)
  • مدرسه (۱)
  • طبیعت (۱)
  • دل من (۱)
  • شهدا (۱)
  • درختان (۱)
  • ائمه (۱)
  • چمعه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩۱
  • مهر ٩۱
  • آذر ٩٠
  • دی ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
کدهای اضافی کاربر



انشا
محض نگاشتن
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

به نام خدا

سلام

**********************************

نویسنده ، کسی است که نوشتن بداند!

این موضوع کاملا بدیهی است!

نویسنده آن است که یادش نرود نوشتن چیست!

------------------------

نظام آموزشی تمام ذوق هنریمان را کور کرد و رفت!

در قدیم الایام طبعی داشتیم که حداقل دو سه خطی متن ادبی بنگاریم!

دیگر آن زمان ها تمام شد!

مدرسه، تمام ذوقمان را از بین برد.

......

**************************************

پروردگارا!

طبعمان را بازگردان!

و مارا در امر انشا نویسی یاری فرما!

********************

خدایا به امید تو...!!

نظرات ()



عشق
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳٩۱/٧/٢٧

به نام خدا

**************************

گفت: بنویس! بنویس دردهای جدایی ام را، بنویس جنون های عاشقی را!

و من آغاز کردم:

خوب یادم هست آن زمان را که خدایم از روح خویش در من دمید. آنجا آغاز محبت های
بی انتهایش بود. دلم در گرو او بود.

او میگفت و من مجبون تر از مجنون های خاکی پاسخ میدادم! صاحبم گفت آیا مرا به
پروردگاری پذیرفتی؟ این من بودم که با شور و شوق بسیار پاسخش دادم:

آری.

من! انسان خاکی ، عبد توام و تا جان در بدن دارم تو را دوست خواهم داشت.!

اشک هایش، آرام آرام روی دلم چکید. دلم لرزید.

بیچاره روحم! عمری است قفس خاکیش را تحمل میکند و در فراق یار میسوزد!

مدت هاست زندانی اش کرده ام! خواسته؟ یا ناخواسته؟ نمی دانم! بهانه ام برای فراموشی آلودگی دنیاست. این روز های تمام توجیه هایم دنیایی شده اند. این عشق های دنیایی دیوانه ام کرده اند. از من زندانبانی ماهر ساخته اند! و من چقدر غافلم از خویش، که سال ها در کنارش زندگی کرده ام و نفهمیدم که چه دردی میکشد، خسته است! از این سیاهی دنیا!

دلش برای آغوش گرم خدا تنگ شده! دلش برای لیلی اش تنگ شده! من، روحم را با لیلی های دنیایی عذاب داده ام!

بیچاره روح عاشقم!

گفت:باز هم بنویس! نای این نی را بنویس!

اولین باز خدا به من آموخت عاشق باشم! عشق همان روح اوست که در من دمید!

وقتی پای در این کره ی خاکی نهادم از دلتنگی دوری یار، زار زدم! اما خدایم گفت
غمگین نباش! به مادرت آموخته ام که چنان تو را دوست بدارد که من در دلت نهادینه
شوم!به او نیز تکه ای از عشقم را داده ام!

مادرم جرعه جرعه از عشق خود مینوشانید! اما من مادرم را نمیدیدم بلکه وجود معشوق خود را حس میکردم!

میدیدم که همیشه از آن بالا مرا نگاه میکند!

هنوز صدایش در گوش دلم می پیچید!

وقتی بزرگ تر شدم صدایی جای صدای خدارا گرفت! عشقم را خواباند و خود را در دلم
جای داد!

حرفش را قطع کردم!

نه! این تو نبودی! من بودم!من!

تو هیچ گاه مرا در لذت ها همراهی نکردی. تو را با زنجیر های افکارم بستم و خودم به تنهایی به راه افتادم.

گفت: اشتباه تو همین جا بود. فراموش کردی که دنیا مسیری برای رسیدن به لیلی است! یادت رفت که خدا گفته بود باید آزمایش شوی برای عاشق بودن!

تو فراموش کردی که ما یعنی چه!

تو فقط خودت را به تنهایی می دیدی!یادت رفت مجنون بدون لیلی هیچ است. چشم و
گوشت پر از لیلی های دروغین شد!

این بار این اشک های من بود که میچکید!

دیگر صدایش را نمیشنیدم!

آری! آری یادم آمد!

به یاد آوردم عشقم را، معبودم را! خدایم را همو که مرا بدین جا رساند!

آری به یاد آورده ام که عشق یعنی الله و عشق یعنی...

نظرات ()



دل من...
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳٩٠/٩/٢٤

دل من تو حق داری از بودن در میان آنانی که دیروز را فراموش کرده اند بنالی!

حق داری مرا با گذشته ام مقایسه کنی و  تفاوت هایم را به رخم بکشی و به من، که گاهی از دست تو کلافه می شوم به صراحت بگویی که این در قرارمان نبود!

من می دانم ، می دانم که باید مروری بر آرزو هایم داشته باشم . آن ها که حالا به عنوان کاغذ باطله در ته دفتر خانه ی مغزم استفاده می شوند.

می دانم بد قول شده ام ، دیگر حتی روز های تعطیل هم وقت ندارم به دیدنت بیایم تا با هم سری به باغچه ی معرفت بزنیم!

می دانم آن قدر تجدید آورده ام که باید دوباره پشت نیمکت های کلاس اول بنشینم و باز صدا ها بار بر تخته سیاه دلم بنویسم بابا جان داد!

دل من! چه قدر گریه های پنهانی شیرین بود. آن ها که باعث شد من و تو یک بار پا به سرزمین نور بگذاریم و از آن به بعد ...

یادت هست همیشه می گفتی زندگی یک جاده است ، جاده ای خشک . اما تو صاحب این جاده ای. می توانی آبادش کنی ، می توانی در کنارش شهر بسازی. همیشه برایم ار یک شهر نورانی می گفتی . می گفتی شک ندارم همه ی انسان ها اگر بخواهند می توانند یک شهر نور برای خود بسازند.

دل من ! آمده ام دوباره مثل گذشته ها با هم سری به شهر نور بزنیم.

همان جا که آدم هایش همیشه زنده هستند . همان جا که لاله زار است ، همان جا که همیشه شهدا را می دیدیم. می دانم شهدا از من دلگیرند.

دوست دارم باز بگویی تا سرزمین نور راهی نیست . چشمانت را ببند می خواهیم جایی برویم که از دود و آهن و سیمان خبری نیست. می خواهیم جایی برویم که دیگر از بوی نا مانوس ادوکلن ها خبری نیست. دیگر از صدای بوق ماشین ها و هیاهوی آدم ها خبری نیست و

آن قدر  عطر آن جا مستم می کند که نمی توانم و نمی خواهم که چشمانم را باز کنم. می ترسم ، می ترسم این ها همه خواب باشند و اگر چشمانم را بازکنم دیگر در این شهر نباشم.

دل من یعنی می شود که روزی من هم پای در شهر نور بگذارم؟!

آیا شهدا مرا به جمع خود راه می دهند؟

ای کاش....

نظرات ()



انشایی تخیلی
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳۸٧/۱٠/۱۸

ستارگان,فضا,سفینه ای که بچه ها درون ان سوارند.

سفری جدید است.تا به حال این جا را ندیده ایم.انگار فرسنگ ها از زمین دور شده ایم.سفری تحقیقی است.به همراه مدرسه امده ایم.پایین و بالا می روم.نمی توانم بایستم.به بدنم اکسیژن نمی رسد.احساس خفگی وگرما ی شدید می کنم.پرده را کنار می زنم.شهاب سنگ ها از کنارمان می گذرند.صدای فرمانده مرا به خود می اورد.اهای بچه,حواست کجاست؟نمی دانی جلسه داریم؟نمی توانم حرف بزنم.با حرکت سر می گویم:نه.جلسه ی بی خودی بود.حالا باید شام بخوریمولی به جای ماکارونی در ظرفم بند شلوار بود.اشتهایم کور شد اما اگر نمی خوردم شب بیهوش می شدم.همه جارا تار می دیدم.گرمم بود.

ناگهان از خواب پریدم.بند شلوارم در دهانم بود ودر کنار بخاری خوابم برده بود.شانس اوردم نسوختم.

نظرات ()



نویسنده
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳۸٧/۱٠/۱٧

به نظر من نویسندهخود یک ضرب المثل استکه هیچ کس جز خودش معنی ان را نمی داند.او با کلمات بازی می کند وزندگی مردم را بر روی کاغذ به یادگار می گذارد.با این کار خود هم درسی به ایندگان می دهد وهم جمله ای را پشت قاب عکس زندگی امضا می کند.ان جمله ایناست:

                                           من هم هستم

ایا تو هم دوست داری نویسنده شوی؟

نظرات ()



نامه ای جانباز دلاور کشورم
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳۸٧/۱٠/۱٧

سلام به جانباز دلاور کشورم;

من باید از شما تشکر کنمکه من و کشورم را از دست دشمن بیگانه نجات دادید.اگر رشادت و ایثار گری شما و هم رزمانتان نبود ما یک عراقی محسوب می شدیم.اما شما حتی در این راه اعضای مهمی از بدنتان را از دست دادید تا کشور به دست بیگانگان نیفتد.باز هم متشکرم.

                                                                      خدانگهدار

نظرات ()



تجربه های زندگی
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳۸٧/۱٠/۱٧

به نظر من زندگی در کهکشان  باید زیبا باشد.مانند زندگی در زمین ولی انسان از زندگی فقط در یکجا بیزار است.کاش می شد زندگی درون هواپیما را هم امتحان کرد.ولی نه نه یک روز نه یک ساعت,بلکه ده سال.

حالا در کشتی ودر میان ابهای خروشان.نه یک روز نه یک ساعت,بلکه ده سال.

حالا بیست ساله شدم.کاش می توانستم زندگی در بهشت را نیز تجربه کنم.نه ده سال فقط یک روز.تا اگر از بهشت خوشم امدتااخر عمرم از پیامبرم پیروی کنم تا پس از مرگ به بهشت بروم.واگر این طور شد زمین خومان از همه جا برای زندگی بهتر است.ان وقت نه زندگی در دریا را می خواهم ونه در اسمان ون در کهکشان.زندگی این است.

نظرات ()



غزه
نویسنده: بانگ قناری - ۱۳۸٧/۱٠/۱۱

سلام به تمام کودکان فلسطینی که با شجاعت مقابل دشمن ایستاده اند وتا اخرین نفس می جنگند.سلام به پدران مادران داغ دیده

نمیدانم چه بگویم.اصلا ایا می توانم حرف هایم را بنویسم؟

همیشه فکر می کردم فقط دعا کار ساز است اما این چندروزه فهمیدم تلاش هم نیاز است.شاید شما دارید عاشورا را تجربه می کنید

شما نیز مانند کودکان ان روز شهید می شوید.

در درس تاریخ خواندم امام حسین (ع)ویارانشان تا اخرین نفس شجا عانه جنگیدند وتا اخرین نفر شهید شدند.دلاوری های امام یارانشان دراین جنگ در تاریخ جهان بی نظیر است.به نظر من پس از قیام امام دلاوری های شما مهم است.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »