دل من...
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤  

دل من تو حق داری از بودن در میان آنانی که دیروز را فراموش کرده اند بنالی!

حق داری مرا با گذشته ام مقایسه کنی و  تفاوت هایم را به رخم بکشی و به من، که گاهی از دست تو کلافه می شوم به صراحت بگویی که این در قرارمان نبود!

من می دانم ، می دانم که باید مروری بر آرزو هایم داشته باشم . آن ها که حالا به عنوان کاغذ باطله در ته دفتر خانه ی مغزم استفاده می شوند.

می دانم بد قول شده ام ، دیگر حتی روز های تعطیل هم وقت ندارم به دیدنت بیایم تا با هم سری به باغچه ی معرفت بزنیم!

می دانم آن قدر تجدید آورده ام که باید دوباره پشت نیمکت های کلاس اول بنشینم و باز صدا ها بار بر تخته سیاه دلم بنویسم بابا جان داد!

دل من! چه قدر گریه های پنهانی شیرین بود. آن ها که باعث شد من و تو یک بار پا به سرزمین نور بگذاریم و از آن به بعد ...

یادت هست همیشه می گفتی زندگی یک جاده است ، جاده ای خشک . اما تو صاحب این جاده ای. می توانی آبادش کنی ، می توانی در کنارش شهر بسازی. همیشه برایم ار یک شهر نورانی می گفتی . می گفتی شک ندارم همه ی انسان ها اگر بخواهند می توانند یک شهر نور برای خود بسازند.

دل من ! آمده ام دوباره مثل گذشته ها با هم سری به شهر نور بزنیم.

همان جا که آدم هایش همیشه زنده هستند . همان جا که لاله زار است ، همان جا که همیشه شهدا را می دیدیم. می دانم شهدا از من دلگیرند.

دوست دارم باز بگویی تا سرزمین نور راهی نیست . چشمانت را ببند می خواهیم جایی برویم که از دود و آهن و سیمان خبری نیست. می خواهیم جایی برویم که دیگر از بوی نا مانوس ادوکلن ها خبری نیست. دیگر از صدای بوق ماشین ها و هیاهوی آدم ها خبری نیست و

آن قدر  عطر آن جا مستم می کند که نمی توانم و نمی خواهم که چشمانم را باز کنم. می ترسم ، می ترسم این ها همه خواب باشند و اگر چشمانم را بازکنم دیگر در این شهر نباشم.

دل من یعنی می شود که روزی من هم پای در شهر نور بگذارم؟!

آیا شهدا مرا به جمع خود راه می دهند؟

ای کاش....


کلمات کلیدی: دل من ،شهدا
انشایی تخیلی
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸  

ستارگان,فضا,سفینه ای که بچه ها درون ان سوارند.

سفری جدید است.تا به حال این جا را ندیده ایم.انگار فرسنگ ها از زمین دور شده ایم.سفری تحقیقی است.به همراه مدرسه امده ایم.پایین و بالا می روم.نمی توانم بایستم.به بدنم اکسیژن نمی رسد.احساس خفگی وگرما ی شدید می کنم.پرده را کنار می زنم.شهاب سنگ ها از کنارمان می گذرند.صدای فرمانده مرا به خود می اورد.اهای بچه,حواست کجاست؟نمی دانی جلسه داریم؟نمی توانم حرف بزنم.با حرکت سر می گویم:نه.جلسه ی بی خودی بود.حالا باید شام بخوریمولی به جای ماکارونی در ظرفم بند شلوار بود.اشتهایم کور شد اما اگر نمی خوردم شب بیهوش می شدم.همه جارا تار می دیدم.گرمم بود.

ناگهان از خواب پریدم.بند شلوارم در دهانم بود ودر کنار بخاری خوابم برده بود.شانس اوردم نسوختم.


کلمات کلیدی:
نویسنده
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧  

به نظر من نویسندهخود یک ضرب المثل استکه هیچ کس جز خودش معنی ان را نمی داند.او با کلمات بازی می کند وزندگی مردم را بر روی کاغذ به یادگار می گذارد.با این کار خود هم درسی به ایندگان می دهد وهم جمله ای را پشت قاب عکس زندگی امضا می کند.ان جمله ایناست:

                                           من هم هستم

ایا تو هم دوست داری نویسنده شوی؟


کلمات کلیدی:
نامه ای جانباز دلاور کشورم
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧  

سلام به جانباز دلاور کشورم;

من باید از شما تشکر کنمکه من و کشورم را از دست دشمن بیگانه نجات دادید.اگر رشادت و ایثار گری شما و هم رزمانتان نبود ما یک عراقی محسوب می شدیم.اما شما حتی در این راه اعضای مهمی از بدنتان را از دست دادید تا کشور به دست بیگانگان نیفتد.باز هم متشکرم.

                                                                      خدانگهدار


کلمات کلیدی:
تجربه های زندگی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧  

به نظر من زندگی در کهکشان  باید زیبا باشد.مانند زندگی در زمین ولی انسان از زندگی فقط در یکجا بیزار است.کاش می شد زندگی درون هواپیما را هم امتحان کرد.ولی نه نه یک روز نه یک ساعت,بلکه ده سال.

حالا در کشتی ودر میان ابهای خروشان.نه یک روز نه یک ساعت,بلکه ده سال.

حالا بیست ساله شدم.کاش می توانستم زندگی در بهشت را نیز تجربه کنم.نه ده سال فقط یک روز.تا اگر از بهشت خوشم امدتااخر عمرم از پیامبرم پیروی کنم تا پس از مرگ به بهشت بروم.واگر این طور شد زمین خومان از همه جا برای زندگی بهتر است.ان وقت نه زندگی در دریا را می خواهم ونه در اسمان ون در کهکشان.زندگی این است.


کلمات کلیدی:
غزه
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱  

سلام به تمام کودکان فلسطینی که با شجاعت مقابل دشمن ایستاده اند وتا اخرین نفس می جنگند.سلام به پدران مادران داغ دیده

نمیدانم چه بگویم.اصلا ایا می توانم حرف هایم را بنویسم؟

همیشه فکر می کردم فقط دعا کار ساز است اما این چندروزه فهمیدم تلاش هم نیاز است.شاید شما دارید عاشورا را تجربه می کنید

شما نیز مانند کودکان ان روز شهید می شوید.

در درس تاریخ خواندم امام حسین (ع)ویارانشان تا اخرین نفس شجا عانه جنگیدند وتا اخرین نفر شهید شدند.دلاوری های امام یارانشان دراین جنگ در تاریخ جهان بی نظیر است.به نظر من پس از قیام امام دلاوری های شما مهم است.

 


کلمات کلیدی:
مدرسه
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳  

منتظرم.منتظر صبح.ثانیه هابه اندازه ی یک سال می گذرند.ساعت ها به اندازه ی یک قرن می گذرند.روز اول با غم از دست دادن علی (ع)و روز دوم با شادی ورود به مدرسه. چه زود گذشت سال اول دبستان.روز به روز بزرگ تر شدم.اول..دوم..سوم..چهارم و پنجم.مانند برق گذشت.ولی حالا به کندی پیش می رود.

فردا صبح باز هم از همان روز اول های سال است فقط با یک تفاوت!!امسال دیگر از ان اول مهر ها خبری نیستناراحتدیگر وقت بازی  نیست.امسال تشنه ام .تشنه ی اب.تشنه ی درس.تشنه ی امتحان.تشنه ی .....مدرسه سیاه و سفید است.یکی عذادار علی یکی شادمان مدرسه.یکی مضطرب .یکی ارام.خوابم نمی برد.دلم هوای بچه ها را کرده.چه کسی می داند در دل م چه می گذرد.چه؟چه گفتی؟گفتی تو از دلم خبرداری؟باشد بگو.به ته ته پته افتاده ای؟گفتم که نمی دانی.خب داشتیم چی می گفتیم ؟ اهان اره.دوست دارمببینم کی جدید اومده؟ یادم هست پار سال که رفته بودم کلاس چهارم تا یه هفته اول باوم نمی شد.دیگر چیزی ندارم بگم.حالا تو بگو.خاطراتت را.حرف هایت را.واقعا می گویم.توی بخش نظرات بگو.خداحافظ


کلمات کلیدی: مدرسه
سخن با مهدی(عج)
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠  

سلام:اقای من.من برای شما نامه می نویسم.می دانم صدایم را می شنویدولی دوست دارم برایتان نامه بنویسم.کاش زودتربیایید.دلم نمی خواهددیگرظلم وستمراببینم.مابچه های ایران ازادیم پس بچه های فلسطین چه؟مگران هاچه گناهی مرتکب شده اند که باید شب وروزظلم وستم ببینند.اقای من زودتربیاوبادشمنان پدرانت بچنگ،بیا،بیا،بیا.امامم بیاونگذارمسلمانان این قدرستم ببینند.مولای من بیاماهمه منتظریم.ماکه کودکیم خیلی انتظارمی کشیم البته فکرمی کنم بیشترازمابزک ترهاهستندکه انتظارشمارامی کشند.حضرتم انتظاربرای مابچه ها خیلی سخت ترازبزرگ ترهاست.مولای من،مابچه هاچگونه بایدتحمل کنیم؟اخرماکه گناه نمی کنیم بلکه این بزرگ ترهاهستند که گناه می کنندونمی گذارند ظهورشمانزدیک شود. ما منتظریم.
یامهدی


کلمات کلیدی: